تبلیغات اینترنتیclose
سیب افلاطون !: وقت ِ جان دادن ، افلاطون را به دست (فریدون توللی )
پیچک ( فریدون توللی )
شعر و ادب پارسی
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 25 بهمن 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

سیب افلاطون !

 

 

وقت ِ جان دادن ، افلاطون را به دست
بود سیبی سرخ و ، آن فرزانه مست !

چون ، به مغز اندر کشیدی ، بوی او
شادمان گشتی ، رخ دلجوی ِ او

گفت یاری " با هزاران شرم و پاس "
: ای دلت ، از تاب ِ مردن ، در هراس

نافه بویی ، اینچنین بی شاخ و برگ
کی تو را غافل کند ، از یاد مرگ ؟

گفت : ای یار ِ خوش ِ بیهوده گو
" زنده " کی گردد ، به مردن ، روبرو ؟

جا ، که او باشد ، نباشد جای ِ من
ورمنم ، کو مرگ ِ دهشت زای ِ من ؟

بود ِ این یک ، تا نبود ِ آن یک است
آنچه گفتم ، نزد ِ دانا ، بی شک است

مرگ ما ، بر ما ، نیابد چیرگی
ورنه ، خود روزی بود ، در تیرگی!

گر سخن ، بی پرده تر خواهی به جد
ضد ، نبیند تا قیامت ، روی ِ ضد !

خنده بر لب ، مرد و ، وارست آن نکو
سیب او ، غلتان ، کنار ِ دست او !

زندگی ، بر زندگان ، بار است و بس
مرگ ِ ما ، آن سوی ِ دیوار است و بس !
  

 

فریدون توللی

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار توللی دفتر ششم, | بازديد : 623