تبلیغات اینترنتیclose
گم کرده عمر : بس که این هنگام و این هنگامه ماند (فریدون توللی)
پیچک ( فریدون توللی )
شعر و ادب پارسی
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 25 بهمن 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

گم کرده عمر !

 


بس که این هنگام و این هنگامه ماند
انتظارم کشت و دردم ، به نشد !

از کمین جویان ، خدنگی برنخاست
وز کمانداران کمانی ، زه نشد !

نیم ِ عمرم در ستیز آمد به سر
نیم ِ دیگر بر فنا شد ، درشکست

دور ِ گردون شوق ِ من در سینه کشت
دیو ِ افسون دست ِ من ، بر چاره بست !

جامه بر تن گر نباشد ، گو مباش
کس ندارد شکوه ، از بی جامگی!

بسته کامی را چه سازم با هنر ؟
ویژه در چرخشت ِ این خودکامگی

دشنه ها آبی نزد بر تشنه ها
- تا نپنداری ز کوشش تن زدیم -

غرقه در خونیم و رنجور از تلاش
مشت ِ رویین بس که بر جوشن زدیم !

بر هنرمندی چو من ، با این سکوت
زندگی مرگ است و مرگی بس دراز !

هر دمی بر جان ِ من آید غمی
همچو پیکانی که بارد از فراز

دل درین چاه است و بر بالای ِ چاه
از کمانداران ِ سلطان ، لشکری !

پا درین زندان ِ آزادی منه
ایکه آزادانه ، دور از کشوری !

 

فریدون توللی

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار توللی دفتر هشتم, | بازديد : 640