تبلیغات اینترنتیclose
دوزخ جان : اندک اندک ، سال عمرم، دود شد (فریدون توللی)
پیچک ( فریدون توللی )
شعر و ادب پارسی
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 25 بهمن 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

دوزخ جان

 


اندک اندک ، سال عمرم، دود شد
پیش ِ چشمم ، زندگی ، نابود شد

نوجوانی رفت و ، برنایی گذشت
 و آن بلورین عصر ِ شیدایی گذشت

بر دل ، آن باغ ِ خوش ِ پندارها
 خارها رست از حقیقت ، خارها!

رنج ِ تنهایی ، غم بی یاوری
 لرزه ها افکند ، بر خوشباوری !

 آنکه بر من ، چهر ِ بودایی گرفت
 با مسیح ِ دل ، یهودایی گرفت!

هر نقاب افکنده یاری ، شد ددی
 کینه توزی ، گمرهی ، نابخردی !

 هر که دیدم ، بر عقیدت ، پانهاد
همرهان را ، وقت ِ خفتن ، جا نهاد !

 حزب ، افسون بود و ، مسلک طیبتی
 جانفشانی ، شوخی ِ پر هیبتی !

 کم کمک ، آن پرده ها ، برچیده شد
 بعد ِ عمری ، دیدنی ها ، دیده شد

 تا چه ببینم ، پشت ِ این پنجاه و چار
با دلی ، بر درد ِ دانایی ، دچار

ای دریغا ! شادی از من دور شد
 تن فروکاهید و ، جان رنجور شد

 خود فریبی رفت و ، بینایی رسید
 ناشکیبی ، بر شکیبایی رسید

 دیگرم ، پروای ِ جان ِ خویش نیست
 خنده در من ، زهرخندی بیش نیست !

 ویژه ، کاندر خانه ، با این سرکشان
 دوزخی دارم به دل ، آتشفشان

گر حقیقت ، سر زند ، از گفت ِ من
 گفت ِ من ، آزرده دارد ، جفت ِ من !

 وآنکه باشد خون ِ من ، در پیکرش
چون فلک ، با من گران باشد سرش !

 تا نسازم تیره ، جان ِ پاک ِ خویش
خارپشتی می کنم ، در لاک ِ خویش !

 گر به سالاری ، گزینم بندگی
 وای بر من ، وای بر این زندگی !

 من دگر ، بر موج ِ این دریا کفم
خاندان را ، مهره ای ، بی مصرفم !

 گر خزان ، از شاخه ریزد ، برگ ِ من
کس نگرید ، ساعتی ، بر مرگ ِ من !
 

فریدون توللی

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار توللی دفتر هشتم, | بازديد : 574